ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

قضای جشن قهرمانی

چه زشت! تیم مورد علاقه م قهرمان میشه، اونم با چه اقتداری، بعد من انقد کله م تو درسه که وقت نمیکنم جشن قهرمانی بگیرم! خجالت آوره واقعا...
الان که دیگه نمیشه در مورد احساسات یه هفته قبل صحبت کرد. فقط عکس مربوطه رو میذارم به جهت ثبت واقعه در وبلاگ عزیزم :)

فقط بگم که این جام ملت ها خیلی حال داد بهم، خیلی زیاد!

پ.ن: باز این عکس از کادر افتاد بیرون!! چرا مثل آدم خودشو با محیط وفق نمیده؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

تابستون ورزشی!

برخلاف تابستون پارسال که هم قبلش استرس کارآموزی داشتم و هم خودش خیلی افتضاح گذشت، تابستون امسال خوب خواهد بود. حداقل من انتظار یه تابستون خوب رو میکشم.
امشب جام ملت های اروپا شروع میشه و یه سه هفته ای سرمون گرمه. خیلی هیجان دارم واسه ش. خب بالطبع دوست دارم اسپانیا بره بالا و قهرمان شه دوباره. یه جوری دچار کمبود جام ملت های اروپا هم هستم چون که دوره قبل افتاده بود رو کنکور و من فقط به فینال رسیدم و بقیه ی بازیا رو از پشت درهای بسته دنبال میکردم (وای خدا، چه شکنجه ای بود!!).
حدود یه ماه و نیم دیگه ام المپیکه. اونم خب هیجان خودشو داره. کلا دوست دارم بشینم ببینم بازیای المپیکو و طرفدار هیچ موجود خاصی هم نیستم تو مسابقاتش. 
یه تابستون ورزشی! خیلی لذت بخشه، البته اگه یه مقوله ای به نام «درس و دانشگاه» لذتشو از بین نبره! 

پ.ن: یه اشکال منطقی دیدم تو نوشته م و اونم اینه که الان رو جزو تابستون حساب کردم!! لازم میدونم این توضیح رو بدم که از بچگی از وقتی کلاسای مدرسه تموم میشد، از اون به بعدشو تابستون حساب میکردم. با این حساب از 10 روز پیش که کلاسای دانشگاه تموم شده، تابستون من شروع شده و جام ملت ها جزو تابستون حساب میشه :دی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

30 اریبهشت 91

نمی دونم من توقعم از زندگی خیلی زیاده یا اون توقعش زیاد از حده و من دارم کمتر از حد انتظارش ظاهر میشم! هر چی که هست الان نمی تونیم با هم کنار بیایم. دیگه داره به یه قانون تبدیل میشه تو زندگیم که هر چی بیشتر تلاش می کنم، نتیجه ی افتضاح تری میگیرم. بدشانسیم که قبلا یه حدی داشت، اونم مثکه الان که به ما رسیده حدشو برداشتن، نامحدود شده!

اه

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

جشن قهرمانی

Real Madrid_La Liga Championship_2011-2012

خب رئالم که قهرمان شد و دیشبم جشن قهرمانی بود و مام که در پوست خود نمی گنجیم.
امید است در فصل آتی شاهد حداقل 3 جشن قهرمانی باشیم :دی

پ.ن: خودم می دونم که این عکس یه مقدار بزرگه و از کادر زده بیرون، کوچکش می کردم دیگه چیزی دیده نمیشد! 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

22 اردیبهشت 91

جمعه بعد از ظهرا همیشه بدن. ولی بعضیاشون بدترن! امروزم یکی از همین «بدتر»است!
یه حجم انبوهی تمرین و پروژه ی رو اعصاب دارم که خسته شدم از دستشون و حوصله شون رو ندارم.
داداشم اینا بعد حدود 2 ماه امشب دارن برمی گردن فرانسه. این بار خوشحالم که دارن برمی گردن، چون که دیگه زندگیشون اونجاست و این دو ماه هم همه ش به حالت مسافر زندگی کردن اینجا. از یه طرفم ناراحتم خب، چون دوباره به اینکه امیرو زود به زود ببینم عادت کردم و ترک عادت هم بالطبع موجب مرضه!
کلی جاهای «هیجان انگیز» هست که مامانم اینا دنبال فرصتن که برن ولی این فرصتا رو من می گیرم همیشه. چون من هم می خوام برم باهاشون و هر وقتم که اونا وقت دارن، من درگیرم. همین آخر هفته نمونه ش!
لپ تاپمم که این هفته ترکیده بود و دوباره ویندوز نصب کردم روش، امروز یه رفتار ناهنجار از خودش بروز داد و منم مثل آدمی بودم که خدایی نکرده واسه یه عزیزش یه اتفاق بد افتاده!! 
بعد تازه یه چیز دیگه ام هست. فردا روز مادره و من هیچ حرکتی نکردم برای بزرگداشت این روز! فرزند بی خاصیت بی احساس یعنی من!
خلاصه امروز از اون جمعه ها بود که من دلم تفریح می خواست ولی نمی تونستم تفریح کنم. چون همه ش درس داشتم، درس، درس، درس... . خفه شدیم با این درس! 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

سال نو مبارک

  1. خب همین اول بگم که همین الان ضدحال خوردم؛ ساعت ۱۲ (قدیم) که شد، پارازیت از در و دیوار باریدن گرفت تا در آستانه‌ی سال جدید واسه‌مون یادآوری بشه که کجا داریم زندگی می‌کنیم!
  2. این ۴-۵ روزی که تعطیل بودم خیلی بهم خوش گذشت. آرامش داشتم،هم به خاطر اینکه تمرین درسی خاصی نداشتم و هم اینکه،مهم‌تر از اون، امیر هر روز میومد خونه‌مون و من لذت می‌بردم از حضورش. تو این دو هفته‌ای که امیر اومده، اصلا بابام یه‌جور خوبی خوشحاله. همه‌ش صبحا میره تند تند کاراشو انجام می‌ده که زودتر بره دنبال امیر. وقتی داره باهاش بازی می‌کنه، خوشحالی رو خیلی راحت می‌شه تو چهره‌ش دید. خیلی خوشحالم وقتی بابام انقد خوشحاله.
  3. یه دوستی دارم که از دبیرستان با هم دوست شدیم، مامانامونم با هم دوستن. بعد اون پزشکی می‌خونه، خیلیم با‌استعداد و با پشتکاره ماشالا. حالا خودش، خودشو معاینه کرده و وجود یه غده رو روی تیروئید خودش تشخیص داده و بعدم عملش کردن. دیروز نتیجه‌ی آزمایش روی غده اومد. خیلی امیدوار بودم که چیز مهمی نبوده باشه، ولی چیز مهمی بود؛ غده بدخیم بود! :(
    از دیروز که فهمیدم، همه‌ش دارم بهش فکر می‌کنم. دوست دارم دوستم زودتر حالش خوب شه، بشه مثل قبل.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

۲۸ مهر ۹۰

عجب شب دلگیریه؛ تا چند ساعت دیگه میریم فرودگاه، بدرقه‌ی داداشم اینا.  خیلی وقته که حرف رفتنشون هست و خیلی وقت بود که همه‌مون منتظر بودیم ویزاشونو بگیرن، اما انگار تا وقتی ویزاشون نیومده بود باورمون نشده بود که واقعا دارن میرن. اصلا حس خوبی ندارم الان. باورش واسم سخته که تا یه مدت قابل‌توجهی قراره نبینمشون.