عجب شب دلگیریه؛ تا چند ساعت دیگه میریم فرودگاه، بدرقهی داداشم اینا. خیلی وقته که حرف رفتنشون هست و خیلی وقت بود که همهمون منتظر بودیم ویزاشونو بگیرن، اما انگار تا وقتی ویزاشون نیومده بود باورمون نشده بود که واقعا دارن میرن. اصلا حس خوبی ندارم الان. باورش واسم سخته که تا یه مدت قابلتوجهی قراره نبینمشون.
نمایش پستها با برچسب شخصی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شخصی. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه
۲ تیر ۹۰
اون سالی که داشتم میرفتم پیشدانشگاهی، قبل از شروع کلاسا یه دو هفتهای استراحت داشتیم؛ یعنی از زمان تموم شدن امتحانای پایانترم تا شروع کلاسای پیش دانشگاهی. تو اون دو هفته یه حس خیلی افتضاحی داشتم. حس میکردم که روزای خوب دارن تموم میشن و دارم وارد یه دورهی خیلی سخت و طاقتفرسا میشم که دیگه نفسم نمیتونم بکشم توش و میترسیدم که وسطاش کم بیارم. به خاطر همین حس بد همش میخواستم تو اون دو هفته خودمو خفه کنم از هر کار تفریحیای که به ذهنم میرسید و آخرم با یه روحیهی داغون وارد پیشدانشگاهی شدم. انگار که مثلا میخوام بمیرم تو این دوره!
حالا بعد ۴ سال همون حس افتضاح دوباره اومده سراغم. با این تفاوت که اون موقع کلی آدم میدونستن که تو پیشدانشگاهی هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و به هر حال دلداری میدادن ولی الان هیچ کی نمیدونه تابستونی که من در پیش دارم قراره چهجوری باشه. الان دیگه واقعا فکر میکنم میخوام تموم بشم تو این تابستون. اصلا یه حال بدی دارم. حس میکنم لقمه گندهتر از دهنم ورداشتم؛ یه جایی دارم میرم واسه کارآموزی که ۱۰ روز دیگه دورهشون شروع میشه و تو این ۱۰ روز کلی چیز خیلی جدید دادن که باید یاد بگیرم به عنوان پیشنیاز دوره! و این در حالیه که کلی تمرین و پروژه دارم که تا هفته دیگه باید انجامشون بدم. قشنگ دارم کم میارم. مخم داره میترکه!
پ.ن: وقتی این حس رو دارم، حتی سفر رفتن یه دوست هم میتونه حالمو خرابتر کنه! شاید به نظر مسخره بیاد ولی اینجوریاست دیگه.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه
۱ اردیبهشت ۹۰
میدونین، آدما تا وقتی هستن آدم قدرشونو نمیدونه، فکرشو نمیکنه که از این لحظه به لحظهی دیگه، ممکنه دیگه نباشن.
چند ساعت پیش خبر دادن که عموی بابام فوت کرده. همیشه شاید سالی یه بار، اونم روز اول عید میرفتیم خونهشون و میدیدیمش، ولی حقش بود که حالا که مریض بود بیشتر بهش سر میزدیم. ولی اینکارو نکردیم، کوتاهی کردیم. کی فکر میکردیم که دو هفته پیش که خونه دخترش دیدیمش، دیگه دفعه آخری باشه که میبینیمش؟! حالا فقط دارم حسرت روزایی رو میخورم که میرفتیم خونهشون، یه نیم ساعت یا سه ربع میشِستیم و هی تو دلمونم میگفتیم «خب، بسه دیگه، پاشیم بریم». یا وقتایی که به هر بهونهای زنگ میزد خونهمون حال ما و کلی از دور و بریامونو میپرسید و چون تند حرف میزد من نمیفهمیدم دقیقا چی میگه و حدسی جواب میدادم. قدر ندونستم. حیف! کلا «بود» آدما رو حس نمیکنم، ولی وقتی دیگه نیستن، جای خالیشونو خوب حس میکنم. لعنت به من! حقمه همهش با پشیمونی و حسرت زندگی کنم، حقمه.
خدا همهی رفتگان رو بیامرزه
۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه
دنیای این روزای من-۲
- عموی بابام آدم خیلی جالبیه. تقریبا میشه گفت که دیتابیس کل فامیله. آدم خیلی خوبی هم هست. نه اهل غیبته، نه توقع زیادی از کسی داره و نه هیچ خصلت زشت دیگهای. برنامهی هر سالمون اینه که روز اول عید میریم خونهشون و یه ۲۵ تومنی عیدی میگیریم. اما امسال حال عموی بابام خوب نبود. یه مدته که مریض شده؛ پارکینسون گرفته و چند روزیم هست که علایم آلزایمر در رفتارش دیده شده. یه بار که روز اول عید دیدیمش حالش بهتر بود ولی دیروز که دوباره دیدیمش حالش بدتر شده بود. آدمی که تا میشستی کنارش حال تا ۶ لا فامیلا رو میپرسید دیروز مات بود. اصلا نمیفهمید ما چی میگیم. چند وقت یه بار هم یه چیزی میگفت که ما نمیفهمیدیم. ناراحت شدم خیلی. دیدن ذره ذره تحلیل رفتن قوای یه آدم خیلی اذیتم میکنه. خدا ایشالا که عمر طولانی بده به همهی بزرگترا و همینطور عموی بابام. شاید علایق و سلایق ما دیگه خیلی فاصله گرفته باشه با نسل اونا و خیلی حرف مشترکی نداشته باشیم وقتی میشینیم کنار دستشون، ولی، به قول مامانم، مثل نخ تسبیح میمونن؛ وقتی هستن همهی خانواده دور هم جمعن و همه با هم خوبن و اینا!
۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه
دنیای این روزای من-۱
- ۲۵ بهمن برای من روز خیلی خوبی بود. کلی انرژی گرفتم. امیدوارتر شدم. حالم خوب شد کلا!
- الان منتظر یه خبر بدم!! دارم رو خودم کار میکنم که بتونم احساساتمو کنترل کنم و منطقی باشم در اون لحظه.
- بعد از چندین روز که فکر میکردم بلاگر رو فقط بعضی از ISPها فیلتر کردن و واسه ما هنوز نکردن، الان فهمیدم که واسه مام فیلتره و ما نیز به جمع فیلترشدگان پیوستیم :دی
- ترم ۶مون هم که شروع شد. از دو سال گذشته خیلی بهتر شدم ولی همچنان مثل ترمهای مشابه دو سال گذشته حس و حال درس خوندن هنوز موجود نمیباشد.
- فردا و پسفردا دارم میرم کنکور ارشد بدم؛ همینجوری محض آشنایی با سیستمش. همچنان فکر اینکه دوباره بشینم واسه کنکور بخونم، امید به زندگیمو به شدت میاره پایین!
- دانشگاه؟!! هیچی! عادی و یکنواخت مثل خیلی روزای این ۲ سال و نیمی که گذشت. اوج هیجان این روزا اینه که در مورد نمرهم چی فکر میکردم و چی شد! ایول به استاد که خوب صحیح کرد و از این حرفا! الان که روز به روز داریم نزدیکتر میشیم به ترم ۷ که وقت اپلای و creditه، نمره و معدل بیش از پیش به فکر و ذکر همه تبدیل شده و همه چیز حول همین موضوع میچرخه! خوب نیست، دوست ندارم همچین جوی رو و میترسم که من خودمم از دید بقیه دغدغهی اصلیم این باشه!
فعلا همین!
۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
خستگی این میان ترما تو تنم مونده. دلم می خواد یه 10-12 ساعتی بی خیال همه چی بگیرم بخوابم. دلم می خواد یه چند روز نرم دانشگاه، چون خیلی همه چیز یکنواخت و خسته کننده ست و دوست ندارم اتفاقایی رو که تو دانشگاه میفته. راحت نیستم تو دانشگاه؛ بعد از یک سال و خورده ای، هنوز همه چی خیلی رسمیه، منم سختمه رسمی باشم! :(
کلا از بعد امتحان دی اس داغون شدم! خیلی ناامیدم از همه چی! :( خیلی بده آدم به خاطر یه شکست همه چیز خودشو از دست رفته ببینه ولی من الان اینجوری شدم. وقتی به اول ترم فکر می کنم که با چه انگیزه ای ترمو شروع کردم و الان به این روز افتادم خیلی ناراحت می شم!!
پ.ن: خودم می دونم دارم مزخرف می گم؛ حالم خوب نیست :((((((((((((((((
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
یه دو سه روزیه اصلا رو فرم نیستم، گیج می زنم همش! تا آخر دوشنبه ام خوب بودما، از سه شنبه این جوری شدم.
قرار بود ساعت 11:30 تو لابی دانشکده جمع بشیم در مورد اردو صحبت کنیم، در مورد اینکه کجا بریم و کی چی کار کنه و از این حرفا. من 11:30 تو لابی بودم ولی نصف بچه ها سرکلاس بودن. تا 12:10 حدودا من نشسته بودم ریاضی می خوندم تا بقیه بیان. آخرشم ضدحال خوردم. چند تا از بچه ها اومدن گفتن که چون بچه ها خیلی پایه نیستن فعلا اردو رو بی خیال شیم. خود منتفی شدن اردو خیلی مهم نیست، بحث اینه که جومون داره خیلی سرد میشه باز. از قبل بهتر شدیم خیلی ولی روند پیشرفتمون داره متوقف میشه. من انقد منگم این روزا که هنوز نتونستم پروسس کنم چیزایی رو که شنیدم و بعد یه جوری باهاشون کنار بیام. یه جورایی تو حالت آچمز هستم هنوز!!!! نمی دونم چی بگم!
بعد از این ضدحال رفتم سلف. اونجا خبردار شدم که دوشنبه (16 آذر) محسن زارع (یک هم دانشکده ای) رو گرفتن! یه لحظه گیر کردم سر جام وقتی شنیدم. چون می شناختمش خیلی ناراحت کننده تر بود واسم. امیدوارم زودتر آزادش کنن. تا شنبه! چون شنبه یه کلاس دارم که اونم داره، بعد فکر کنم خیلی ناراحت کننده ست که یکی نباشه، نه چون کار داشته یا پیچونده، چون گرفتنش! :(
دیروز امتحان دی اس داشتم. خیلی بد دادم. باورم نمیشه. اصلا نابود شدم دیروز بعد امتحان. حالم بد شد. هیچی نمی فهمیدم. هنوزم گیجم! نمی دونم آخرش چی می خواد بشه، نمی دونم آخر می تونم از پسش بر بیام یا نه :(
حالا خدا رو شکر امروز امتحانمو (ریاضی) خیلی خوب دادم و اندکی از اعتماد به نفس از دست رفتم (از دست رفته ام) برگشت. [دیروز :((((((( بودم، امروز :) ام، برایندش میشه :(((((( ، الان اینجوریم] البته خیلی آسون بود که خوب دادم ولی کلا خوب خونده بودم و خیلی وقت بود که انقد واسه یه امتحان آماده نبودم. الان یه کم امید به زندگیم رفته بالا :دی
از بعد از ناهار نشستم تمرینای ساختارمو بنویسم ولی اصلا نمی تونم تمرکز کنم. خیلی منگم. الان داشتم با یکی از بچه ها چت می کردم، خودم احساس می کردم که دارم قاطی پاتی (؟؟!!) حرف می زنم. فکر کنم بنده خدا روش نمی شد بهم بگه دارم چرت می گم. امیدوارم اون وسط چیزی نگفته باشم که یه وقت سو تفاهم بشه. خودمم عذرخواهی کردم ولی خوب به هر حال...
الان دارم می رم مهمونی (عروسیه البته) بلکه یه تنوعی بشه، این هفته خیلی بهم فشار اومد. هر چی 16 آذر خوش گذشت بهم این 2-3 روز کاملا جبران شد!!!
خلاصه که خیلی حالم گرفتست :(
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
وقتی میام اینجا دیگه مست می کنم، از خود بی خود میشم. عین خیالمم نیست که کار دارم کلی، دو تا امتحان خفن دارم این هفته(ووووووووووووویی :-s ) ، یه تمرین خیلی سنگینم دارم :((!!
الان اینجا دیگه می خوام یه خورده غر بزنم. بابا آخه این چه وضعیتیه! هیچی از عیدمون نفهمیدیم. 4 روز تعطیل بودم همش داشتم درس می خوندم، تمرین می نوشتم. هیچ جا نرفتم :( (البته یه عروسی و یه مهمونی رفتما :دی ) تنها تفریحم این بود که امیر(برادر زادم) بیاد خونمون، بدو بدو کنه و بازی کنه و سر و صدا کنه و من لذت ببرم از حضورش. خدا رو شکر که باز این امیر هستش که تو این بحران دل تنهاییمونو تازه کنه (به قول دوستم). از زمانی که خودم از محدودۀ سنی کودکان درومدم تا حالا هیچ وقت یه بچه ای رو انقد دوست نداشتم! اصلا از بچه ها خوشم نمیومد. اما الان حال می کنم با امیر. اگه نبود دیوونه می شدیم با این همه فشاری که رومونه. قربونش برم، جدیدا قاطی حرفایی که فقط خودش می فهمتشون یه آوایی تولید می کنه شبیه "عمه"! می دونم که اینو آگاهانه می گه :-" (خود خیلی مهم بینی حاد!!)
با وجود اینکه دو تا امتحان دارم این هفته، هنوز خیلی استرس نگرفتتم. هنوز داغم، به عمق فاجعه پی نبردم! حالم خوبه فعلا، شاید از هیجان 16 آذره که الان حدود 10 دقیقه ست که واردش شدیم! :دی
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
لحظاتی پیش یه اتفاقی افتاد که الان دارم در پوست خودم نمی گنجم!!
واسه پروژۀ دی اس باید یه عبارت ریاضی رو به زبان یه ماشین تخیلی می نوشتیم و از کمترین تعداد متغیرهای ممکن هم باید استفاده می کردیم. راستش من مدت ها (یعنی 2-3-4 روز :-") بود که هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چه جوری باید بنویسم. اما از اونجایی که امروز باید پروژه رو تحویل بدیم دیگه هر جور بود این مخمو چلوندم تا بالاخره یه چیزی ازش درومد!! البته تعریف از خود نباشه ها ولی دارم حال می کنم با کدی که زدم :دی (ندید بدیدم دیگه، کاریش نمیشه کرد)
الان خیلی خوشحالم P-:>
پ.ن: ناگفته نماند که اگه نوشین نبود به هیچ جا نمی رسیدم!!! مرسی نوشین جونم >D:<
پ.ن: ناگفته نماند که اگه نوشین نبود به هیچ جا نمی رسیدم!!! مرسی نوشین جونم >D:<
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
بهت بگن Bubble Sort بزن بعد اشتباهی Selection Sort بزنی، بعد یکی بیاد بهت بخنده چه حسی بهت دست میده؟؟؟ فقط اگه حالت خوب باشه توام به خودت می خندی!!!! :))
(فکر کنم 10 بار تا حالا الگوریتم Bubble Sort و دیده باشم ولی هیچ وقت نخوندمش چون فکر می کردم می دونم چیه!!! نگو نامرد Selection بوده و به رو خودش نمیاورده!!)
۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه
۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه
کتاب قانون دیگه واسه چی توقیف شد؟؟
ای بابا، این وسط این کتاب قانون واسه چی توقیف شده آخه؟؟ گفتیم ایشالا اگر از کویر وحشت این میان ترما به سلامتی گذشتیم پاشیم بریم سینما کتاب قانون ببینیم دل تنهاییمان تازه شود که اینم نشد و باز ما موندیم و حوضمون :(
ضد حالی خوردیما...
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
امروز تو دانشگاه کوهیار گودرزی (همونی که از دانشگاه اخراج شد به خاطر مصاحبه با بی بی سی فارسی) رو دیدم. خیلی دلم سوخت، بغضم گرفت. :(( اینکه اخراجش کردن خیلی ناراحت کننده بود ولی اینکه صدای شریفیا در نیومد بیشتر ناراحت کننده بود. بیشتر به همین خاطر ناراحت شدم وقتی امروز دیدمش. با خودم فکر کردم اگه من جای اون بودم و میومدم دانشگاه و می دیدم کسی عین خیالشم نیست واقعا چه حالی بهم دست می داد؟؟ هی خواستم برم جلو یه چیزی بگم بفهمه که اینجوری نیست ملت عین خیالشون نباشه، اما نرفتم. نمی دونم چرا. شاید به خاطر اینکه ترسیدم اگه منظورمو نتونم درست برسونم خیلی بد بشه!!! نمی دونم... این روزا علم و صنعتیا کولاک کردن ولی وقتی تو شریف میای، قشنگ این حس بهت دست میده که همه فقط کلاه خودشونو چسبیدن و هیچ دغدغه ای هم ندارن واسه همنوعشون، هم دانشگاهیشون... واقعا متاسفم واسۀ همۀ آدمای بی تفاوت.
قبل از اینکه سال تحصیلی شروع بشه هر روز صبح که از خواب پا می شدم غر می زدم که "اه، این شریفیام که بی بخارن، همش دارن درس می خونن"، مامانم همش می گفت: "فکردی، دانشجوا دوستشون تو زندان باشه مگه آروم می گیرن"، حالا مامانمم داره می بینه که شریفیا مثال نقض همۀ چیزایین که تا حالا از دانشجوا دیده!!!!
دلم خیلی گرفته از همه چی. انگار تمام غم و غصه های این 5 ماه همه جمع شده امشب. از بین همۀ اتفاقا، فقط اتفاقای بد داره واسم دوره میشه هی. دلم می خواد گریه کنم :((
قبل از اینکه سال تحصیلی شروع بشه هر روز صبح که از خواب پا می شدم غر می زدم که "اه، این شریفیام که بی بخارن، همش دارن درس می خونن"، مامانم همش می گفت: "فکردی، دانشجوا دوستشون تو زندان باشه مگه آروم می گیرن"، حالا مامانمم داره می بینه که شریفیا مثال نقض همۀ چیزایین که تا حالا از دانشجوا دیده!!!!
دلم خیلی گرفته از همه چی. انگار تمام غم و غصه های این 5 ماه همه جمع شده امشب. از بین همۀ اتفاقا، فقط اتفاقای بد داره واسم دوره میشه هی. دلم می خواد گریه کنم :((
خدایا خودت کمک کن...
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
حوصلم سر رفته، همه چی خیلی یکنواخت و روتینه، رفته رو اعصاب!! چهارشنبه میان ترم دی اس (داده ساختارها و مبانی الگوریتم ها!!!) دارم، اعصابم خورده! یه جورایی استرس دارم. آخه همش می بینم که بعضیا رو هوا سوالا رو حل می کنن و من مثل سیب زمینی می مونم، اصلا مخم تعطیله کلا :( هفتۀ دیگه هم میان ترم ساختار و آمار دارم که البته اوضاعم یه کوچولو بهتره تو اون دو تا.
شاکیم از همه چی. حرصم می گیره از خیلی چیزا...
حرصم می گیره از اینکه کلۀ بچه ها تو دانشگاه لای کتاباشون گیر کرده و اصلا براشون مهم نیست که تو مملکت چی داره می گذره. عین خیالشونم نیست که یکی رو گرفتن، یکی رو اخراج کردن...
حرصم می گیره از یه سری عرفای (عرف های) احمقانه که اجازه نمی دن من تو دانشگاه اونجوری که دلم می خواد باشم.
حرصم می گیره از این همه رفتار مصنوعی و خندۀ زورکی!
خلاصه از همه چی داره حرصم می گیره یواش یواش! نمی دونم، شاید از فشار میان ترم دی اسه! من که به ترک دیوارم می خندم، به وضعی افتادم که حال خندیدن ندارم، زورم میاد بخندم، مثل خیلی کارای دیگه که زورم میاد انجام بدم.
خدا رو شکر الان که تو خونه نشستم یه کم میزان شاکی بودنم اومده پایین :دی فردا دوباره به محض اینکه پامو می ذارم تو دانشگاه باز دوزش میره بالا!!!!
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
از دانشگاه تا خونه همش داشتم تلاش می کردم که بی خیال شم و چیزی نگم!! اما آخرم نشد. اگه نگم امشب نمی تونم درس بخونم.
یه سوالی داشتم؛ آخه سطح شعور اجتماعی آدم چقدر می تونه پایین باشه، هان؟؟ نه، می خوام بدونم جدی!
آخه بابا... من مهدکودک که می رفتم بعد از اینکه دست چپ و راستو بهمون یاد دادن و بعدشم گفتن که وسط حرف بقیه نپریم و بعدش به عنوان سومین آموزه گفتن که تو جمع در گوشی صحبت نکنیم!! انصافا درسته این آموزه.
من نمی دونم این آدم حتی در این حد هم آداب اجتماعی رو بهش آموزش ندادن؟؟!! فقط بهش یاد دادن بره رو اعصاب ملت و خر بزنه.
ای بابا، داریم حرف می زنیم، یهو در گوش دوستش یه چیزی میگه و بعدشم می زنه زیر خنده! آخه آدم چی بگه واقعا. خوب به آدم برمی خوره دیگه.
خدا می دونه که چقدر معذبم وقتی این آدم حضور داره!!! اه... گیری کردیما :(
جدیدا خیلی داره می ره رو اعصابم. انقدی که یه روز دیدین اومدم اینجا حتی اسمم بردم!!!!
آخیش، خیالم راحت شد :دی
۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
توصیۀ دوستم
دوستم چند تا پست در مورد اردوها رو خونده بود، ازم پرسید چرا این حس و داری؟؟ چی شده مگه؟؟ و... توضیح قانع کننده ای واسش نداشتم!! اون می گفت که من دیگه زیادی حساسم!!! نمی دونم :-؟ شاید راست می گه. از یکی دو روز پیش که بهم گفته فکر کردم، دیدم خیلیم بی راه نمی گه؛ آدم بی خیال باشه خیلی بهتره، چون حساسیت نسبت به یه سری مسائل نه تنها باعث حل اونا نمی شه، بلکه فقط و فقط آدم و اذیت می کنه و بعضا یه سری محدودیت ها هم ایجاد می کنه. نمی دونم می شه بی خیال بود یا نه، ولی به هر حال من سعی خودمو می کنم
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
یه روز خوب ، یه اردوی خوب
گفته بودم دیگه، امروز قرار بود بریم اردو. رفتیم آخر و خوب هم بود، خوش گذشت. هر چند که مطابق معمول همۀ اردوهای عمرم، از صبح افتاده بودم تو مود بی حوصلگی و بداخلاقی. نمی دونم چرا. بازم وقتی یه کسایی رو می دیدم مغزم می ترکید!!علی رغم این وضعیت در مجموع راضی بودم و حال و هوام عوض شد کلی. فرق اساسی این اردو با بقیۀ اردوها این بود که تو اردوهای قبلی وقتی یه پسری یه چیزی از یه دختری می خواست یا برعکس، جون هر دو طرف بالا میومد ولی این دفعه شرایط بهتر بود و ملت راحت تر با هم صحبت می کردن. یکی دو نفر بودن که طرز حرف زدنشون در مورد و یا با دخترا حالمو به هم می زد. حیف که نمی خوام اینجا اسم کسی رو بیارم که دردسر بشه وگرنه حتما حرصمو خالی می کردم. فاصلش با ما 1 متره ها، برگشته به دوستش می گه: "تا اون بالا 20 دقیقه راهه، البته با سرعت اینا (منظورش ما دخترا بودیم و صافم به ما اشاره کرد) حساب کردم"!!!! دلم می خواست یه چیزی بهش بگم همون موقع، می خواستم حداقل به شوخی بگم که "این" به در و دیوار و درخت و اینا می گن، اما نگفتم! :( کلا این شخص خیلی یه جوریه!!! خیلی اذیت شدم تا حالا از بعضی کاراش (کلا، نه امروز فقط)، ولی خوب... خیلی به روی خودم نیاوردم!!!!! یه دلیل عمده اش به نظر خودم اینه که ایشون(!!!) تو روی آدم (یعنی وقتی با خود آدم صحبت می کنه به هر طریقی!!) یه چیز می گه و پشت سر آدم یه چیز دیگه می گه!! این خیلی بده و باعث می شه که آدم نتونه بهش اعتماد کنه اصلا. این که آدم نتونه به کسی اعتماد کنه شاید در همۀ موارد خیلی مهم نباشه ولی فکر می کنم که تو دنیای هم کلاسیت(!!) خیلی وضعیت مطلوبی نباشه!
خلاصه... از این چیزاش که بگذریم (البته به سختی می شه گذشت) نهایتا چیز خوبی از آب در اومد این اردو. کسی هم از مکان اردو شاکی نبود. در مجموع تا یه حدی خوشحالم.
خلاصه... از این چیزاش که بگذریم (البته به سختی می شه گذشت) نهایتا چیز خوبی از آب در اومد این اردو. کسی هم از مکان اردو شاکی نبود. در مجموع تا یه حدی خوشحالم.
یه چیز دیگه هم کیف نصفه نیمۀ امروزمو تکمیل کرد کاملا و اونم این بود که به موقع رسیدم به مهمونی. :)
آخرشم من سر همون حرفم هستم؛ این جو خراب ما درست بشو نیست، اونم به خاطر رفتار یه سریاست. نمی دونم چی بگم واقعا، فقط متأسفم واسۀ اونا به خاطر فکر متحجرشون و متأسفم برای خودم برای اینکه با اینا هم دوره شدم واین 4 سال که همه می گن شیرین ترین سال های زندگی آدمه اینجوری داره بهم می گذره.
خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
اردویی که قراره فرق داشته باشه با اردوهای قبلی
امروز سه شنبه است و من بالاخره گفتم که میرم اردوی پنجشنبه رو!!! نمی دونم چرا، ولی هم چین خیلی مشتاق نیستم. احساس خوبی ندارم خیلی. قراره این اردو با بقیۀ اردوهامون فرق داشته باشه و کمک کنه که ایشالا یه کم جو بهتر بشه و احتمالا صمیمی تر. می ترسم مثل اردوی درکه بشه که تا یه مدت طولانی حالم گرفته بود. یه کم اعصابم خورده. نمی دونم، ولی به نظرم میاد که این جو درست بشو نیست. از اون روز که با هم جلسه گذاشتیم و صحبت کردیم قرار شد از خودمون شروع کنیم، من تلاش خودمو دارم می کنم ولی هنوز همه چی یه جورایی تصنعی و زورکیه و حالمو به هم می زنه. هنوزم به اندازۀ قبل (البته انصافا یه کوچولو کمتر) معذبم!! :( م
نمی دونم نمی دونم نمی دونم... :( نگرانم و اعصابم خورده. بیشتر به خاطر صحبتایی که شده گفتم که میرم اردو رو، وگرنه خیلی مشتاق نبودم. یاد یه چیزایی که میفتم مخم تیر میکشه. ولی حالا که قرار شده برم امیدوارم هم به من و هم به بقیه خوش بگذره که این اردوها تداوم پیدا کنه.م
یه چیز دیگه ام هست. جای اردو رو من و یکی دیگه از بچه ها تعیین کردیم. یکی بهم می گفت که اگه بچه ها خوششون نیاد مسئولیتش با شماست (یه چیزی تو همین مایه ها گفت، جمله بندی درستشو یادم نیست) امیدوارم همه خوششون بیاد از اونجایی که ما گفتیم. م
امروز به جز کلاسا که خدا رو شکر خوب بود، کلا روز خیلی خوبی نبود، حالم گرفتست خیلی :( م
اشتراک در:
پستها (Atom)